به آسمان بگوييد که قد کشيده ام از عمق وجود خاکی ام تا آبی بیکرانه اش و حس می کنم عظمت وجود خدايي را، به تمام وسعت زندگی ام و باور دارم که تقدير، تقدير است
اين وبلاگ برای هميشه تعطيل شد...
يا حق
اپيسود اول:
امروز بد جوری بيکار شده بودم. يه خورده به وبلاگ دوستان سری زدم و مطلب خوندم . اهنگ جديد وبلاگ رو توی يکی از وبلاگ دوستان پيدا کردم و بسی بهم حس غريبی داد واسه همين به صورت موقت گذاشتم تو وبلاگم تا دوستانم همون حس بهشون دست بده. بعد مدت ها به نگار زنگ زدم و يه خورده با هم گپ زديم و خنديديم . صحبت عروسی بود و دعوت بودن و نبودن من و اتفاقاتی که تو اين مدت افتاده و نيفتاده . نگارم که قربونش برم پايه ...
دلم بسی باز شد و از شنيدن اخبار خوب بابت دوستان خوب بسی باز تر...
شنيدم سعيده و محمد هم دارن نی نی دار می شن و به منم که يه خبر کوچولو هم نداده سعيده بی معرفت بذار دستم به بچتون برسه وقتی لپاشو کردم تو دهن و يه گاز محکم گرفتم که جاش يه ماه موند می فهمی ...
و لپ کلام اينکه ما اينجا حوصله مان سر رفته است می خواهيم يک حرکتی بزنيم در حد تيم ملی ...
نه دست و دلمان نه به شعر می رود نه سفر، نه درس و نه کار ...
اپيسود دوم:
حس خوبی ندارم نسبت به اوضاع موجود. دلم می خواد همه چی رو بپيچونم و برم . کجاشو نمی دونم. فقط برم به جايی که نه به اين رنگه...
حوصله هيچ کس و هيچ جيزو ندارم...
چند روز پيش بود که داشتم توی وبلاگ دوستان چرخ می زدم و به وبلاگ دوستم گرينوش بر خوردم که تو آخرين پستش چند تا عکس از مرگ و تولد گذاشته بود ...
حس غريبی بهم داد
امروز توی اتوبوس داشتم به سمت خونه میومدم که ناگهان تلفنم زنگ زد و مامانم با صدای گرفته ای شروع به حال و احوال کرد . امروز عيد غدير بود و طبق روال بايد همه خوش و خرم می بودن اما صدای مامان غم داشت . بعد مامان شروع به صجبت کرد و گفت مجيد پسر عباس خاله رو يادته. يکی از اشناها که يه نی نی کوچولوی 4 ساله داشت و همسايه قديممون هم بودن. گفتم آره . گفت چند روز پيش داشته تو جاده می رفته که تصادف کرده و بچه 4 ساله اش پاش شکسته . خيلی ناراحت شدم . در هميي حين مامان ناگهان گفت ديروز هم تشييع جنازه خودش بود . من کلا شکه شده بودم و اشک از گوشه های چشمم پايين می اومد . ياد پست فيلسوف افتادم و اينکه چقدر دنيا بی رحمه...
از همين جا به خانواده محترمش ، همسرش و کوچولوی 4 ساله اش تسليت می گم و اميدوارم خدا روحش رو شاد و فرين رحمت خودش قرار بده...
رفتيم. ارش هم نامردی نکرد و به جای آی سل ، ربکا رو آورد . همون جونوره که قبل از آی سل باهاش می خوند . در مجموع خوش گذشت.
نه آذر امسال هم گذشت
امروز دهم آذره و من پا به 27 سالگی گذاشتم
ديروز از ساعت 12:00 تلفن ها شروع شد. کسانی بهم زنگ زدن که حتی فکرش رو هم نمی کردم بهم زنگ بزنن و کسانی بهم زنگ نزدن که شاخ در آوردم. بلاخره رسم زمونه است ديگه . معمولا کسايي که واسه شون خيلی معنی داری واسه تو معنايي ندارن و بالعکس.
ناديا ديشب سنگ تموم گذاشت و مهمونی ای به پا کرد که واقعا شرمنده ام کرد. مهمونی خيلی خوبی بود و حدود 20 نفری دعوت بودن . همه با حضور گرمشون واقعا خوشحالم کردن . مجلس با صحبت بابت استادای دانشگاهی و مقالات به صورت خيلی رسمی شروع شد و د تمام اين مدت ناديا داشت حرص می خورد که چرا همه اينقده ساکت نشستن و رسمی برخورد می کنن. کم کم يخ ها شکست و قر ها فوران کرد و مجلس رنگ ديگهی به خودش گرفت و در کمتر از چند دقيقه از کوچيک و بزرگ همه وسط سالن در حال قر دادن بودن.
جای همه مخصوصا بابا مامنم و شکوفه و هادی خالی. دلم خيلی واسه همهشون تنگ شده . جای اکيپ گمبه هم خالی. نگار و ميثم داوود و مينا. عاطفه و محبوبه و علی کلانتری و ...
غذاهای خوشمزه ناديا سر اشپر و دستيارانش نيلوفر(برو چنار بابا) و الهه(عطصه)
ساعت 2 صبح هم که بعد پارتی همه راه افتادن به سمت قليونی تا قليون بکشن منم که طبق معمول تماشاچی...
4 رسيديم خونه و جسد وار بعد چندين ساعت رقص و ... افتاديم تو رختخواب






يه آذر ديگه
يه سال ديگه هم گذشت . سال ها دارن مثل برق و باد ميان و ميرن
آدما اگه حتی هر سال که پير تر و پير تر می شن يه نگاهی به گذشته بندازن هم کافيه که بفهمن چقدر زندگی بی ارزشه و جدل بر سرش مسخره و مضهک ...
ديروز که زنگ زده بودم به بابا که واسه ام پول بفرسته يه غم عجيبی تو صداش بود
با تمام وجودم جس می کردم که داره تو وجودش فرياد می زنه که بچه ام رو که با هزار سختی و پستی و بلندی بزرگش کردم ديگه نخواهم در کنار خودم داشت. حس می گردم که تمام وجودش داره فرياد می زنه که بين داشتن بجه اش در کنارش و پيشرفتش چه انتخاب سختی انجام داده.
دلم گرفته
دلم بد جور گرفته
بارها و بارها به اين نقطه رسيدم که بزنم زير همه چی و برکردم ايران پيششون . اين دنيا اينقدر ارزششو نداره که بخوای به چالششم بکشی.
هنوزم چشمای تو مثل شبهای پر ستاره است
هنوزم ديدن تو برام مثل عمر دوباره است
هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنيا می ارزه
...
جهان و هر چه در آن است از تو يار از من
تو
نمي دانستي
تو نمي دانستي !
مردي از روزنه ديدۀ خويش
رند و دزدانه به تو مي نگريست
و تو را ، عشق تورا
در دلش جا مي داد
و تو هم بي خبر از آنچه كه هست
با رقيبش خوش و بش ميكردي
او تماشا مي كرد
و فقط گهگاهي آهي از گوشۀ دل سر مي داد
چقدر دشوار است كه ببيند بلبل
نوگلش در قفس خار وشان در بند است
تو نمي دانستي
تو نمي دانستي
اينكه مغرور ترين عاشق شهر
بر لبش اسم تو بود
وقت بيداري و خواب
دائما فكر تو بود
شعرها از تو سرود
شعر هايي كه زعشق تو حكايت مي كرد
و به اين دلخوش بود
روزي از گوشه چشمان ترش پي ببري
كه تو را مي خواهد
ولي از دست تو دلگير نبود
تو نمي دانستي !
تو نمي دانستي !
كه به هنگام سفر
اشك دلداده ترين مرد زمين بدرقۀ راهت بود
و دو چشمي عاشق كه تورا تا افق دور تماشا مي
كرد
بي تفاوت رفتي
آسمان شاهد بود
اينكه دستان پر احساس كسي تا سحر بالا بود
و دعا كرد تو را
آنهمه نذر و نياز و صدقه
كه تو سالم برسي
تو نمي دانستي
تو نمي دانستي
وسط خانه اين مرد غريب
تك درخت بيديست
كه به روي صفحه هر برگش
نام تو حك شده است
تو نمي دانستي
همچنان بي خبري
ماه فروردين است
و از آن حادثه ده سال گذشت
و تو مادر شده اي !
در كنار ساحل مرد با موي سپيد
عاشق اما تنها !
به افق مي نگرد
و به خود مي گويد:
اگر او مي دانست!
اگر او مي دانست!
وقتی داشتم می رفتم مکه بهم سفارش کرده بود دعاش کنم
خيلی هم دعاش کردم
تو مقام ابراهيم و خيلی جاهای ديگه
امروز عصر به ياد مامنش افتادم و گفتم زنگ بزنم ببينم چطوره مامانش
زنگ زدم
گوشی رو برداشت
احساس کردم خوابه آخه صداش گرفته بود
منو نشناخت
منم طبق معمول شروع کردم به شوخی خنده و اينکه چرا منو نمی شناسه بی معرفت و ... اما اينبار ياسمن همون ياسمن نبود
پرسيدم ياسمن طوری شده؟
جواب نداد
گفتم طوری شده
بابغض بهم گفت ديشب مامانم فوت شد
باورم نمی شد
فقط می تونم بگم باورم نمی شد
دوست عزيز ياسمن جان
دگذشت مادر عزيزت رو بهت تسليت می گم و خوشحالم که کسی مثل فاطی در کنارت هست که همراه با ديگران غمخوارت باشه
روحشون شاد و يادشون گرامی
ديگه نمی کشم
زندگی کلا مسخره است
فوقم هم تقريبا تمومه حالا دکترا. که چی بشه؟ واسه چی؟ واسه کی؟
نمی دونم بايد ادامه بدم يا بکشم تو خاکی
دور و بری ها هم که همه به فکر منافع خودشون(خانواده منظورم نيست) يه مشت سود جو که هيچ جی واسه شون مهم نيست
دندونم درد می کنه
غر دارم زيادددددد
دلم واسه بابا مامان تنگ شده
همه اش دو راهی های ناجور و دست انداز
ممنونم از خدا که يه کسايي رو کنار ادم قرار ميده که ارومش کنند اما خوب کلا خسته ام
کاش الان 4 سال پيش بود
کاش هنوز تو دوره ليسانس بودم و خيلی اتفاقا نيفتاده بود...
جمعه عصر امتحان مهندسی نرم افزار پيشرفته دارم
شنبه پرزنتيشن مهندسی نرمه
چهارشنبه پرزنتيشن گرافيک
پنجشنبه ارائه و پرزنتيشن شبکه
از هفته بعدشم که امتحاناته
پس من تو اينترنت تو وبلاگم دارم چه غلطی می کنم؟؟؟
ديروز تو فيس بوک يکی از دوستام کاملش رو گذاشته بود ديدم حيفه نذارمش:
روز اول پیش خودگفتم
دیگرش هرگزنخواهم دید
روزدوم باز می گفتم
لیک با اندوه وبا تردید
روز سوم هم گذشت اما
برسر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجومی کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر پیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
درصدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش برخویش
ازچه رو بیهوده گریانی
درمیان گریه می نالید
دوستش دارم ،نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک درمن تاکه می پیچید
مرده ای از گور برمی خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شورانگیز شب بوها
قلب من درسینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
درسیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته دربستر
خیره درچشمان رویاها
زورق اندیشه ام،آرام
می گذشت ازمرز دنیاها
باز تصویری غبارآلود
زان شب کوچک،شب میعاد
زان اتاق ساکت سرشار
ازسعادتهای بی بنیاد
درسیاهی دستهای من
می شکفت ازحس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان درسیاهیها
قلبهامان،میوه های نور
یکدیگر راسیر می کردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته دربستر
خیره درچشمان رویاها
زورق اندیشه ام،آرام
می گذشت ازمرزدنیاها
روزها رفتند ومن دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یامن مغلوب دیرینم
بگذرم گر ازسرپیمان
می کشد این غم دگربارم
می نشینم شاید او
عاقبت روزی به دیدارم
ديگر برو .. نشاني از آن بام و دام نيست
آزاد كردمت ؛ " نفست مبتلام نيست "
من اشتباه كردم از اول كه خواستم
ثابت كنم كه ع ش ق فقط در كلام نيست
آسوده باش .. تازه مسلمان ساده ات
مثل قديم آنهمه نادان و خام نيست
صدها هزار بام ولي باز جَلد تو !
من تا هميشه بيشتر از يك هوام نيست
مشت ترانه هاي مرا وا كن و بگو
گل هاي پوچ عشق تو توي كدام نيست ؟
افسوس مي خورم كه دلم شرط بسته بود
قلب تو شهر سنگي ِ پرازدحام نيست !
مي بخشمت كه اينهمه بد بوده اي ؛ ببين ؟
در عفو لذتي ست كه در انتقام نيست .
برگرفته از وبلاگ دوست عزيزم ابر من ببار "مريم"
چون نامه اعمال به هم پيچيدند
بردند و به ميزان عمل سنجيدند
بيش از همه کس گناه ما بود ولی
ما را به محبت علی بخشيدند
اپيسود اول:
روزها دارن يکی پس از ديگری میگذرن
روزهايي که میتونستم با لب خندون در کنار پدر و مادر، خواهر و برادر و دوستای نزديکم باشم
روزهاي که داره کم کم صفحه های تقويم 26 سالگی رو هم با خودش جارو میکنه . با تقديری که من احساس میکنم در انتظارمه 27 سالگی، 28 سالگی و 29 سالگی و سی سالگی هم به همين منوال قراره بياد و بره و من همچنان دور از خانواده ام.
وقتی تاريخ رقم بخوره و تو 30 سالگی پيش پدر و مادرم برگردم البته اگر برگردم خدا میدونه حسرت چه چيزايي قراره سر به سر دلم بذاره و از دست دادن چه لحظه هايي می خواد نمک رو زخم دلم بپاشه .
وقتی روز رسيدن به خونه بابا با تمام وجودش منو به خودش فشار میداد و مامان بغض توگلوشو قورت میداد انگار می خواستم فرياد بزنم که من ديگه از پيشتون تکون نمی خورم و وقتی دو ماه بعدش توی فرودگاه شيراز دوباره اشک رو تو چشمای بابام میديدم و من داشتم ترکشون میکردم از خودم بدم ميومد
روزا میگذره و اميدوارم بهايي که دارم به خاطرش میدم ارزش بيشتری نسبت به اينهمه نداشتن داشته باشه...
اپيسود دوم:
يکی گفت در وبلاکت رو ببند که ديگه نياد و بخونه و هوايي شه
يکی گفت اگر منتظرت بمونه؟؟؟
يکی گفت حالش خوبه و خوش يادشم نيست
يکی گفت اينقده ازارش نده
يکی گفت سرش گرمه تو خيالت راحت
يکی گفت به تو ديگه ربطی نداره ، بی خيالش شو
و من میگم
روزای قشنگی بود. خاطرات قشنگی برام موند . و اميدوارم اين خاطرات قشنگ همين طور قشنگ برام بمونه و من مجبور نشم به حرف اينو اون گوش کنم تا اون اصيب نبينه...
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش
بوی گل بوی يار می آيد
اری آری بهار می آيد
می شکوفد گل هميشه بهار
لطف حق بر قرار می آيد
بعد يازده سوار مرکب عشق
آخرين تک سوار می آيد

نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!
وقتی تونیستی
نه هست های ما
چو انکه بایدند
نه بایدها...
هرروز بی تو
روز مباداست!
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليک با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من ديوانه ي عاصي
در درونم های و هو مي کرد
مشت بر ديوار ها مي کوفت
روزني را جستجو مي کرد
مي شنيدم نيمه شب در خواب
هايهاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي کردم
درد سيال صدايش را
شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه مي ناليد
دوستش دارم، نميداني
روز ها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم کدامينم
آن من سر سخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم
بگذرم گر از سر پيمان
مي کشد اين غم دگر بارم
مي نشينم،شايد او آيد
عاقبت روزي بديدارم
بر گرفته از وبسايـت فقط به خاطر تو
اين زندگيه غمزده غيرازقفسي نيست
تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست
اين قدر نپرسيد کجا رفت و کي آمد
اشعاره پراکندهءمن مال کسي نيست
از تو نوشتن کار ساده ای نيست
می حاضر و من نبرده ام سویش دست
باید امشب ببوسم این ساقی را
کنون گویم که نیستم بیخود و مست
---
---
در میکده ام دگر کسی اینجا نیست
واندر جامم دگر نمی صهبا نیست
مجروحم و مستم و عسس می بردم
مردی ، مددی ، اهل دلی ، ایا نیست ؟
مهدی اخوان ثالث
بنام خدايي که مهربان است و مهربان است و مهربان
خدايي که دل افريد و مهر آفريد و عشق و عطوفت
و خدايي که بزرگ است و قابل ستايش
انگار ديروز بود که داشتم با عجله چمدونم رو می بستم که صبحش برم واسه خريد سوغاتی و حرکت به سمت ايران . چقدر مشتاق ديدن پدر و مادر و خواهر و برادر بودم و چقدر منتظر ديدن دوستان و اکيپ گمبه
و چقدر مشتاق ديدن تو
و تو و تو و تو
تنها کسی که خارج از مرز خانواده توانست دوست داشتن را به من اثبات کند
تویی که بی چشمداشت ، به سادگی به من دوست داشتنت را نشان دادی و با تمام وجودم لمسش کردم
چقدر دلتنگ تو بودم و چقدر دلتنگ من بودی
اين دو ماه تنها دوره زندگی ام بود که همه چيز طبق برنامه و به مراتب شيرين تر از انتظارم پيش رفت
اين دو ماه لذت بخش ترين دوره زندگی ام بود و ان را تنها و تنها و تنها مديون خدا و پدر و مادر و خواهرم و تو هستم
همه دوستان بودند و رنگی به اين بوم می زدند اما پدر و مادر و تو و باز هم عشق
تنها چيزی که در اين ميان جلوه می کرد عشق پدر فرزندی، عشق مادر فرزندی و دوست داشتن تویی بود که لبريز از احساسم کرديد و از جام سرمستی لبريز
انگار همين ديروز بود که با دوستان وارد فرودگاه امام شديم و الو مامان سلام . من رسيدم ...
تو از همان لحظه ، از همان شروع ، با حرص و ولع ظاهر شدی و لبريزم کردی...
نمی دانستم از جام وجود تو بنوشم يا از مهر و عطوفت پدر و مادر لبريز... نا شکری نمی کنم اما تنها روزهايي بود که همه شور و سرور بود . همه عشق و محبت و همه غرور و سر مستی...
می خواستم زمان بايستد و در کالبد به پدر و مادرم پيوندی خورم ناگسستنی
می خواستم زمان بايستد و احساست را بر وجودم داغ تعهد بگذارم و از خود بی خود
می خواستم و می خواستم و می خواستم...
از يک سو بعد از يک سال و اندی ديدار پدر و مادر
از يک سو تو و تو و شيطنت های تو ، شيرينی و محبت های تو
و از سوی ديگر ديدار خانه خدا
مثل رويا بود
دو ماهی که هرگز برايم تکرار نخواهد شد می دانم
شيطنت می کردم و از لذت لبريز بودم
با تو بودم و دلم در هوای پدر و مادر راهی دور دست هایی نزديک
بی خبر به خانه رفتم و عمق محبت را در اغوش پدری گريان از شوق ، مادری ملتهب از ديدار حس کردم
و تو بودی و بودی و بودی
انگار همين ديروز بود
شمارش معکوس شروع شد
60 روز تا پايان
چه نقشه ها که در سر نداشتم. چه غذاهايي که هوس نکرده بودم و چه برنامه هايي و پدرو مادری که چون هميشه کمر بسته بودند تا همه اين خواسته ها به واقعيت بپيوندد و تويي که از رگ گردن به من نزديک تر بودی و هميشه در من جاری و ساری...
اجر پدر و مادر که از تشکر من بيرون است
و ممنونم از تو که محبوب قلبم شدی به يکباره
رد پايت باقی خواهد ماند بر سنگ فرش پر ترک زخم خورده دلم و تو اين را خوب می دانی
روزها يکی پی از ديگری می گذشت و من انچنان سرمست از رسيدن به خواسته ها که نمی دانستم اين همه استجابت دعا را مديون کدام ارزوی براورده شده يا کار خير نکرده ام هستم
تنها چيزی که گاهی سر به سر دل می گذاشت پروژه ها و مسائل کاری مرتبط و جدای از آن بر خورد با زمين خواران مال مردم خوری بود که خون مردم می خوردند و عربده می کشيدند که به لطف خدا و تدبير پدر تند باد حرامخواريشان از ما گذشت و به خاطره ای تلخ اما آموزنده تبديل شد که شريک اگر خوب بود خدا هم شريک می گرفت چه برسد به بدش
با مهندس قمی و الگوريتمی ها و خطیبی و... ديداری تازه شد که خيلی در روحيه ام اثر داشت و برخورد گرمشان بخصوص مهندس قمی مزيد اين قوت قلب بود که حقا ادم با اصل و نسب دار هم هنوز پيدا می شود بين اينهمه نان به نرخ روز خور...
اما در اين ميان پدر بود و مادر بود و تو بودی
پدر بود و مادر بود و عشق بود
و تو
و اينهمه حضورتان
به طواف مکه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آيی
روز موعود رسيد و دل کندن از پدر و مادر و تو از يکطرف سر به سر دل می گذاشت و ديدار خانه خدا و مسجد النبی و بقيع از يک طرف موج روجانيت را از کالبدت می گذراند .
به مدينه رسيدم
مدينه ای غريب و امامانی غريب تر
و محمدی(ص) که از همه غريب تر بود و فاطمه(س) ، فاطمه(س) ، فاطمه(س)
من هيچ حرفی نمی توانم بزنم که عمق غربتشان را برسان بايد خود ببينيد
به مکه رسيديم
خانه خدا ، کعبه دل، اوج ربوبيت و ناگهان خانه ای خالی و مردمی که گرد اين خانه در طوافند
هيچ کس نيست ، خانه ای از سنگ و انبوه جمعيت ... اينجاست که چشم دل تازه بينا می شود که اينهمه آدم گرد خانه ای خالی در پی روحانيت را چه چيز به جلو می راند و چه کسی جذب می کند . خدا کند که چسم دل ببيند
برگشتم
با دستی خالی
با دلی بی سر و سامان از اينهمه خوبی و وجودی که مملو از نفرت از خودم بود...
و به اغوش خانواده باز گشتم
پدر و مادری که جتی در بودنم برايشان کم می گذاشتم
پدر و مادری که بی وقفه عشق می ورزيدند
پدر و مادری که چشمداشتی نداشتند...
چقدر ويلای ما خوش گذشت
ای کاش اين روزها هيچ وقت تمام نمی شدند
سفر تهرانم در اوج شلوقی ها و استقبال گرمتان در ان بهبوحه زمانی با شاخه گل پلاستيکی از شيطنت لبريز
گمبه خانه مينا
هايدا ساندويچ و تالار يزد
توت فرنگی با بابا و مامان
مراسم نان پختن با تنور بابا و مرغ تنوری ...
اينها را که مرور می کنم دلم می گيرد اما ناراحت نيستم
خوشحالم از تمام اين لحظه ها که وجودم را و روحم را نوازش می کند
تماسهای مکرر
و تماسهایی که حتی تا لحظه های اخر امتداد داشت. تقدير و تشکر هايي که هرگز حق صحبت را ادا نمی کردند و دل نگرانی پدر و مادر در رفتنم
همراهی پدر تا شيراز و دغدغه رد کردن من از گذر نامه
و ديدار با يک دوست قديمی و نفسهای اخر
و يک سفر ديگر
کشوری که با روح و جانم بيگانه بود ونمی خواهم از ان سخن بگويم و درد و درد و درد
و امروز به خانه برگشته ام
دور از پدر و مادر
دور از تو
و دور از جايي که همه تعلقاتم را در خود دارد
دور از جايي که در آن خاطراتم يکی دو تا نيستند
دور جايي که وطن نام دارم ولی ديگر خانه ام نيست
